از طرف :
مهرناز - ساعت ۱٠:۳٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠
من هنوز منتظرم
مگر می شود بی تو بمانم ؟
چشم به راهت می مانم
چون برایم سخت است دل کندن
شوق دیدار تو
آتش به جان و روح من میکشد
برای تو اینگونه می سوزم
برای تو اینگونه می خوانم ...
بهارم همچو خزان زرد و بی روح است
خودت بهتر می دانی که بی تو دلگیر و افسردهام
تنها ماندهام ،
داغ دوری از هم
مرا پیر کرده است ...
تا زمانی که خیالت آتش به جان من می زند ،
برایت اینگونه خواهم خواند ...
از طرف :
مهرناز - ساعت ۱٠:٤٦ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠
خدایا به خاطر همه نعمت های بی نهایتی که بهمون دادی شکرت...
...
از طرف :
مهرناز - ساعت ٥:٥٩ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱
سلام...
یکی از دوستان پیام خصوصی گذاشتن که چرا آپ نمیکنم...علتش اینه که مشغول وبلاگ دیگه ای هستم و اون رو مرتب مینویسم...بگردید و پیداش کنید!
از طرف :
مهرناز - ساعت ٦:۱۳ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو میاندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان !
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان !
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو !
قصه ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش !
از طرف :
مهرناز - ساعت ٢:۱٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٢
.
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست...
.
از طرف :
مهرناز - ساعت ۱٠:۱٤ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢
هر شب از محنت هجران تو میمیرم و پس
میکند باد صبا زنده به بوی تو مرا
...
از طرف :
مهرناز - ساعت ۸:٠۱ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
سنگین ترین غروب من لحظه بی تو بودن است
و سکوت تو خاموش ترین حجم لحظه هایم
و من تو را می سرایم ای سبز ترین دقایق زندگیم
تو خوش بو ترین قسمت زندگی منی
که با آمدنت سنگینی یخزده را میشکنی
تو رنگین کمان دلم بعد از این همه شب های بارانی و
سردی
تو اوج فریاد من در سکوت سرد پاییزی
بیا و ببین که برای من همیشگی ترینی
از طرف :
مهرناز - ساعت ۱۱:٥۸ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
از طرف :
مهرناز - ساعت ٦:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧
من دلباخته ام...
آنقدر احساس دلم راست که برای نوشتن کم آورده ام،چه بگویم و چه بنویسم؟از کدامین لحظه بگویم و با کدامین خاطره آغاز کنم...
آفتاب و ماهتاب در پی هم آمدند و رفتند و عاشقانه رسیدیم به آذر ماه ماندگارمان،طلوع عشق بی نهایتمان...
محبوب من دو سال پر مهر و ناب را عاشقانه در کنار هم گذراندیم،هرکجا بودیم با هم بودیم و هر کجا رفتیم باهم رفتیم،در تلخی دوری و غم صبوری یک لحظه نیز دل را از یاد هم جدا نکردیم...
در آن پائیز طلائی آغاز شدم،ستایش را آموختم و آرامش آبی با تو همراه بودن را احساس کردم، و من تو شدم...همه چیزم تو...
دانی از زندگی چه می خواهم؟
من تو باشم تو
پای تا سر تو
زندگی گر هزارباره بود
بار دیگر تو
بار دیگر تو
خالق بی همتای عشق پاک و بی نظیرمان،تا همیشه ما را سرسپرده و شیدا بدار و عشقمان را پایدار و گرم...

از طرف :
مهرناز - ساعت ۱٠:۳٩ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸
از چشمان تو
نردبانی می سازم
به آسمانی
که هر ستاره اش آوازی است
دردا
دیواری
سرزمین مرا جدا می کند از
مهتاب و
نی لبک و
دستان پر از دوست داشتن تو !
*******************************
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هر روز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوار و دری
که تو هر روز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه آن کاجی بود
که تو هر روز به آن می نگری
دل من را دیدی؟
